|
|
|
دنيا بي چشمات يه دروغ محضه |
|
تولدت خيلي مبارك
+
نوشته شده در ساعت توسط نگار
|
نمی دانم گنجشکها که شبیه هم هستند چه جوری همدیگه را می شناسن. و نمی دانم چند نفر شبیه من هستند که تو دیگه مرا نمی شناسی...
+
نوشته شده در ساعت توسط نگار
|
ديروز تولدت بود....دلگير بودم ،دلتنگ....133بار هواتو كرده بودم مث اون شبا كه برات گريه ميكردم اما ديروز گريه نكردم هيچي..نميخوام الا بذكر الله تطمئن القلوب
+
نوشته شده در ساعت توسط نگار
|
روزي به پدرم گفتم انگار مهتاب رو در روي من ايستاده است اما او را نمي بينم.انگار با مشت بر روحم مي كوبد اما وقتي در را باز مي كنم كسي نيست.انگار بر عمق جانم چنگ مي اندازد اما هرچه منتظر مي مانم خودش را نشان نمي دهد.انگار هست.انگار نيست.گاهي انگار در كليات من ريخته شده است اما در جزئيات من نيست .گاهي انگار در جزئيات من جاري است اما در كليات غايب است.گاهي من از حضور او در خودم گيج ميشوم.آخ گاهي گويي او من ام من اويم .پدرم گفت:((درست مثل خداوند.))
+
نوشته شده در ساعت توسط نگار
|
پیشم هستی حالا به خودم می باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالم
+
نوشته شده در ساعت توسط نگار
|
گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم . از دور سایه های غریب می آمد از جنس دلتنگی واندوه و غربت و تنهایی وشاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شد. واین ها پیش از قصه ی لبخندِ تو بود.
+
نوشته شده در ساعت توسط نگار
|
مهتاب پرسید:« پس بهشت کجاست؟» من دستش را گرفتم و به شیارهای کف دستش خیره شدم و با انگشت به یکی از شیارها اشاره کردم و گفتم:«شاید اینجا باشد.»
+
نوشته شده در ساعت توسط نگار
|
بابا با سمانه حرف زده به گمانم. پرسید میخواهم خودم را آوارهی کجا کنم توی آن زمهریر؟ گفتم باید بیایم دنبال تو. نمیفهمد. گفت شش ماه است نامه ندادهای. از کجا معلوم هنوز همانجا باشی؟
از کتاب برف وسمفونی ابری * پیمان اسماعیلی
+
نوشته شده در ساعت توسط نگار
|
من دلم میخواهد که به طغیانی تسلیم شوم من دلم میخواهد ببارم از آن ابر بزرگ من دلم میخواهد که بگویم نه نه نه نه
+
نوشته شده در ساعت توسط نگار
|
آبان ماه تولدم بود وحالا ماه مردن تو
+
نوشته شده در ساعت توسط نگار
|
|
حرف که می زنی من از هراس طوفان زل میزنم به میز ،به زیر سیگاری ،به خودکار ،تا باد مرا نبرد به آسمان !
لبخند که می زنی من –عین هالوها- زل می زنم به دست هات به ساعت مچی ات به آستین پیراهنت،تا فرو نروم در زمین!
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای در کلمه ای انگار،در شین ،در قاف، در نقطه ها!!