تبليغاتX
عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

دنيا بي چشمات يه دروغ محضه


تولدت خيلي مبارك

 

حالا روزهاي زيادي از اون روز گرم گذشته ،جفتمون روزه بوديم وتشنه ،من همش غر ميزدم تو هم  گفتي نگار ديگه تا اخر ماه رمضان بيرون نياييم روي پله هاي ورودي دانشگاه اينو گفتي ...حالا يه ماه رمضون از اون روز گذشته ... ديروز تولدت بود بازم روزه بودم بازم گرم بود ولي اينبار تو نبودي ومن با گلهاي روي سنگ قبرت حرف ميزدم .قرار بود پارسال بعد ماه رمضون بريم دنبال مدركمون، نرفتيم،منم نرفتم.نميتونم ،به جلوي در دانشگاه كه ميرسم برميگردم،تولد امام رضا كه رفته بودي مشهد گفتم توي حرم كه رسيدي بهم زنگ بزن ، شب بود زنگ زده بودي ومن خواب بودم اس ام اس ت هنوز تو گوشيمه كه گفتي برام نماز خوندي...امسال ديگه تولد امام رضا كه بشه هيچ كس نيست كه..... حالا ديگه خيلي وقته اشكام هم درست حسابي نميان.حوصله نوشتن نداشتم از هيچي  از همه چي اما گفتم بي معرفتيه پارسال هم هديه تولدتو بهت ندادم يعني نديدمت كه بهت بدم .روزاي عجيبيه بدجوري دلتنگي توي ذوقم ميزنه

+ نوشته شده در ساعت توسط نگار |

نمی دانم گنجشکها که شبیه هم هستند چه جوری همدیگه را می شناسن. و نمی دانم چند نفر شبیه من هستند که تو دیگه مرا نمی شناسی...

+ نوشته شده در ساعت توسط نگار |

 ديروز تولدت بود....دلگير بودم ،دلتنگ....133بار هواتو كرده بودم مث اون شبا كه برات گريه ميكردم اما ديروز گريه نكردم 

هيچي..نميخوام 


الا بذكر الله تطمئن القلوب

+ نوشته شده در ساعت توسط نگار |

روزي به پدرم گفتم انگار مهتاب رو در روي من ايستاده است اما او را نمي بينم.انگار با مشت بر روحم مي كوبد اما وقتي در را باز مي كنم كسي نيست.انگار بر عمق جانم چنگ مي اندازد اما هرچه منتظر مي مانم خودش را نشان نمي دهد.انگار هست.انگار نيست.گاهي انگار در كليات من ريخته شده است اما در جزئيات من نيست .گاهي انگار در جزئيات من جاري است اما در كليات غايب است.گاهي من از حضور او در خودم گيج ميشوم.آخ گاهي گويي او من ام من اويم .پدرم گفت:((درست مثل خداوند.))

+ نوشته شده در ساعت توسط نگار |

 

پیشم هستی حالا به خودم می باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالم

+ نوشته شده در ساعت توسط نگار |

گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم . از دور سایه های غریب می آمد از جنس دلتنگی واندوه و غربت و تنهایی وشاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شد. واین ها پیش از قصه ی لبخندِ تو بود.
جای خلوتی بود. وسطِ نیستی . گفتی : « هستم .» نگریستم ، اما چیزی نبود. گفتم : « نیستی.» بازگفتی :« هستم.» برخود لرزیدم ودر دل گفتم نه ، نیستی. این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت. من داغ شدم ، گُر گرفتم تا گیج شدم . بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم. گفتم : « هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم.» گفتی : « غلطی. » واین هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.
وقتی رفتی اندوه ماندو اندوه . از پاره ابرهای هجرباران شوق می بارید واین تکه گوشت افتاده درقفسِ قفسه ی سینه ام را آتش می زد. ومن ذوب می شدم و پروانه ها نه ، فرشته ها حیرت می کردند واین وقتی بود که هنوز دست هات انگشتان ام را نبوییده بودند.
یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هرچه که دل اش می خواهد خیره شود ، تو شرم نکردی وناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دست هام را فتح کنی. انگشتان ات بر شانه ی انگشتان ام تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می سرودی ، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درون ام فریاد می کشید. چیزی شعله ور می شد. شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه ازا نگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی : « حال چه گونه است؟ » گفتم : « تو همه آب ، من همه عطش. تو همه ناز ، من همه نیاز . تو همه چشمه ، من همه تشنگی. » گفتی : « تو همچنان غلطی .» واین هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.
فرشته ای پرکشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود . من به خاک افتادم. ناخن هام را با انگشتان ات فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی : « برخیز! » گفتم : « نتوانم. » بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود . بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی. فرشته پیشتر آمده بود . من گویی در چیزی فرو می رفتم . گفتم : « این چیست؟ » گفتی : « اندوه! اندوه! » بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بال هاش از التهابِ عشقِ من سوخت. گفتی : « حال چه گونه است؟ » دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود . فرشته ای نبود. هرچه بود تو بودی .

+ نوشته شده در ساعت توسط نگار |

 

مهتاب پرسید:« پس بهشت کجاست؟» 

من دستش را گرفتم و به شیارهای کف دستش خیره شدم و با انگشت به یکی از شیارها اشاره کردم و گفتم:«شاید اینجا باشد.»

 

+ نوشته شده در ساعت توسط نگار |

بابا با سمانه حرف زده به گمانم. پرسید می‏خواهم خودم را آواره‏ی کجا کنم توی آن زمهریر؟ گفتم باید بیایم دنبال تو. نمی‏فهمد. گفت شش ماه است نامه نداده‏ای. از کجا معلوم هنوز همان‏جا باشی؟
خیلی شده. نه؟ هنوز همان‏جایی؟ توی همان اتاقی که عکسش را فرستاده بودی، با کاغذدیواری‏های صورتی؟ روبه‏روی همان دریاچه‏ی یخ‏زده‏ای که دختر و پسرها رویش سر می‏خورند؟ با آن اندام درشت و کشیده‏ی اسکاندیناویایی؟ همان‏هایی که بعد ِ دو سال هنوز زبان‏شان را نمی‏فهمی؟
سردم است. تنم یخ زده. دوست دارم توی یک جای گرم بخوابم. از بابا پرسیدم چه‏قدر وقت دارم؟ فکر می‏کند ترسیده‏ام. من وقت ندارم عزیز ِ دلم. می‏آیم پیش ِ تو.
آب ِ گرم تمام تن آدم را آرام توی خودش می‏گیرد. گرمم می‏کند. مامان خانه را پر گل کرده.

 

از کتاب برف وسمفونی ابری * پیمان اسماعیلی

+ نوشته شده در ساعت توسط نگار |

من دلم میخواهد که به طغیانی تسلیم شوم

من دلم میخواهد ببارم از آن ابر بزرگ

من دلم میخواهد که بگویم نه نه نه نه

+ نوشته شده در ساعت توسط نگار |

آبان ماه تولدم بود

وحالا ماه مردن تو


+ نوشته شده در ساعت توسط نگار |

حرف که می زنی من از هراس طوفان زل میزنم به میز ،به زیر سیگاری ،به خودکار ،تا باد مرا نبرد به آسمان !
لبخند که می زنی من –عین هالوها- زل می زنم به دست هات به ساعت مچی ات به آستین پیراهنت،تا فرو نروم در زمین!
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای در کلمه ای انگار،در شین ،در قاف، در نقطه ها!!